نجم الدين ابو الرجاء قمى
254
تاريخ الوزراء ( فارسى )
و ايشان را نبود . من كه چون كوكب سبز در معرض خطر حوادثم ، و از درياى جهان جز قدرى به آب بر كف نگرفتم كه بدان دهانتر كنم ، نخواهم كه دنيا « بحذافيرها » مرا باشد ، و من جاهل باشم . اگر علم را ثمرهء دنياوى نباشد ، عزت حقيقى بود . شمشير چون برخودآيد اگرچه نبرد ، آن را طنينى بود كه هول آن به دلها رسد . كس بنياد ناخنهء جهل به كارد نشايد گرفتن ، به نمك خود چون درگذرد . روزگار از قباى اطلس ، كه جهت جاهلان مىدوزد كلهوارى به عالمان نمىبخشد . نجم علما را « اذا هوى » از پس است . هلال بخت ايشان هلال شب شك است كه از آن نااميد شوند ؛ اگرچه به فضل ( 221 ر ) و علم زينت جهانند ، از ذخاير جهان بىنصيب باشند . چون سوزن پوشيده برهنه باشد . چون هاون زخم پياپى از دست حوادث مىرسد ، فضل را در اين عهد خود بازارى نيست ، خداى تعالى در هر حال كه متجدد شود مشكور بود . بر مكارم جز خداى تعالى را شكر نشايد كرد . اگر ملوك و سلاطين از لذت علم خبر داشتندى ، آن شمشير كه بر سر ملك مىزنند . بر سر علم زدندى . شعار فاضل آن است كه محروم بود ، از طوارق و سرافسار دور باشد . خم شراب مروق را سر به گل اندايند ، نه به خمير و شير . در عراق آشيان فضل و علم اصفهان است ، معدن در و ياقوت حكمت . ذكر جماعتى كه در اصفهان قهرمان سراى هنرند مىبايد كردن ، و از گل خاطر ايشان دستهاى بدين مجلس آوردن . عماد الدين شرف ، در باغ علم هزاردستان است و در چمن دانش سر و روان . شهرستان هنر را نگارسازى چون او ( 221 پ ) نيست ، و مطرب شادى چون ساز او سازى ندارد . اين دو بيت شعر اوست ، شعر : ادر الكأس علينا * و املاء الطأس علينا نحن قوم من رآنا * حرك الرأس علينا